تبليغاتX
دوستی تا نداره
دوستی تا نداره



احكام گوزيدن  :

 

            سوال: گوزیدن در جمع دوستان چه حکمی دارد؟

        جواب: گوزیدن واجب کفایی است یعنی اگر در جمعی تنها یک نفر بگوزد ؛ گوزیدن در جمع از گردن بقیه ساقط میشود، که فتوای آن این است که از آن پس در آن جمع نمی توان گوزید و آنرا به گردن دیگری انداخت

        سوال: گوزیدن از چه سنی واجب می شود؟

     جواب: گوزیدن به نوزادان پسر از چهارده ماهگی و به نوزادان دختراز نه ماهگی واجب است ، پس اگر ترک آنرا کرده باشد باید قضای گوز را بجا آورد و یا برای یک آخوند روزی سه بار بچسد و اگر خود استطاعت انجام آنرا ندارد بهتر است آنرا به دیگری بسپارد و یا هر پنج شنبه شب دو کیلو نخود برشته خیرات کند و یا در آش نذری نخود و لوبیای دیر پز بریزد

      سوال: حکم گوزیدن بی اختیار چیست؟

       جواب: گوزیدن بی اختیار موجب صفای دل و جان است که اگر با صدای کمتری صورت پذیرد موجب تقرب بیشتر و کاهش ریا می شود . واجب سمعی است که شنونده ی" گوز بی اختیار" جلوی خنده خود را بگیرد

        سوال: اگر کسی نداند که در روز چند بار گوزیده چه باید بکند؟

      جواب: بر هرشخصی که بسن تکلیف "گوزیدن"رسیده است واجب است که در طول شبانه روز هفت بار بگوزد . اگر سهوا فراموش کند که مثلا شش بار گوزیده یا هفت بار باید بنا را بر شش بگذارد و در یک لحظه سریعا دولا شود تا گوز هفتم را بجا آورد. شک بین هشتمین و هفتمین گوز باطل است و باید دوباره آنرا از ابتدا بجا آورد.

شنبه 16 آبان1388 توسط هیوا |

شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

 عمر من ای گل طی شد بهر تو

وز تو نبینم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بو

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

شنبه 16 آبان1388 توسط هیوا |

سلام به همه ي بي مراما و بي همه چيزها.....

آخه به شما هم ميگن وبگرد دوست خجالت داره.....



آقا ما هم اومديم دانشگاه اينه كه ميگن نخواستيم يكي بياد ما رو برداره اين مسخره بازي چيه  همه چشاشون بد ميپره البته اينم خوبه ولي خيلي بي جنبه اي در آوردند ....

اه اه ، از دانشگاه زده شدم



جووون عشقتووون نظر بدين....

پنجشنبه 30 مهر1388 توسط هیوا |

آره

تله موش:

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ببيند،او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش افتاده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
 نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی يك وقت مشکلی برای کسی پیش آمده و شايد چندان ربطی هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شاید خیلی هم بی ربط نباشه!

یکشنبه 11 مرداد1388 توسط هیوا |

خدا ازت دلگیرم

ساملیکم

هر وقت اینو میخووونم یه حال خاصی بهم دس میده یه جوور ناراحتی که خیلی سخته وصفش

اگه تونستی حستو بهم بگی بهت قووول میدم یه هدیه واست بگیرمممم   

نامردا نظر بدییییننن؟؟؟؟؟

 

اون روزم مثله روزاي قبل، کلاسم تموم شده بود و داشتم خسته به خونه بر ميگشتم ….وقتي وارد اون کوچه باغ قديمي ميشدم ، تمام مدتي رو که صرف گذشتن از اونجا ميکردم ،انگار تو اين دنيا نبودم ….نميدونم چرا ولي اون بيداي مجنون با اون اشفتگي هميشگيشون مرا مست ديدارشون ميکردند ….


ولي اون روز حال و هواي من مثله هميشه نبود يه احساسي بهم ميگفت :


... سلام  ...


نميدونستم چرا ولي انگار من تنها اونجا نبودم ....

روزها ميگذشت و من بارها و بارها زمان گذشتن از اون کوچه احساسم باز هم تکرار ميشد ….


تا اون روز …


يه بيدي بود تو اون کوچه که خيلي پيرو شکسته بود و هميشه توجه من و به خودش جلب ميکرد ….


اون روز زير سايه اون ايستادم … يعني من نايستادم … يه چيزي يه کسي من و مجبور کرد بايستم …. يه لحظه چشمم افتاد به پنجره اي که اون طرف کوچه بود …. باورم نميشد يه جفت چشم اسموني داشت منو نگاه ميکرد و من و مات و مبهوت کرد … يه لحظه به خودش اومد زود از جلوي پنجره رفت کنار … اون روز به سختي به خونه رسيدم …. يه چيزي در درونم ميتپيد … يه احساسي من و تا صبح بيدار نگه داشت …. شايد اون عشق بود … از اون روز هر وقت کلاسم تعطيل ميشد زود خودم و به اون کوچه و اون درخت ميرسوندم و ساعتها به پنجره نگاه ميکردم تا شايد دوباره اون صاحب دو چشم اسموني را ببينم … تپش قلبم اونقدر زياد ميشد که گاهي صداي قلبم و ميشنيدم …. روزها  وهفته ها ميگذشت و  کار هر روزمن اين بود … اره کاره هر روزم شده بود انتظار ….


تا اينکه يه شب تصميم گرفتم که فردا صبح برم و در اون خونه رو بزنم …. نميدونستم چي بگم فقط ميخواستم اين کارو بکنم … اون شب تا صبح نخوابيدم و خودم و  در مقابل اون چشما تصور ميکردم واسه صحبت کردن با خودم تمرين ميکردم ….

 

صبح بهترين لباسهامو پوشيدم و بهترين ادکلنم را زدم و رفتم جلوي در خونه اون پنجره … زانوهام ميلرزيد ولي در زدم …


عرق سردي روي پيشونيم نشسته بود …


لحظاتي گذشت ولي خبري نشد .. دوباره در زدم …. بازم خبري نشد ….


دره خونه ي بقلي باز شد و يه دختر بچه ازش اومد بيرون ….اومد پيش من و بهم گفت : اقاهه …. گفتم : بفرماييد … گفت : فکر کنم اين نامه واسه شماست


نميدونم چرا ولي با لرزش دست نامه را ازش گرفتم و بهش گفتم : کسي اينجا نيست ؟


با شيطنت بچگونه اي گفت : نه يک ماهي هست که از اينجا رفتن … دخترشون اين نامه را داد به من و گفت هر وقت يه جوون با اين مشخصات اومد در خونه ما اين نامه را بهش بده


باورم نميشد اون ميدونست  من به دنبالش خواهم امد …بعدش زود دويد و رفت خونشون...

تمام بدنم يخ کرده بود …. ولي با تمام ناتواني هايم نامه را باز کردم … نامه با يه مصرع از شعراي سهراب شروع ميشد ….نامه بوي بهار ميداد بوي زندگي …


شروع کردم به خوندن

 

                                                سلام


خيلي وقتا از پشت شيشه اطاقم منتظر اومدن تو شدم …. نميدونم چرا ولي اولين باري که تو رو ديدم ديگه نديدنت واسم سخت بود واسه همين هميشه سر موقع معين از پشت پنجره منتظر ديدنت بودم …

تا اون روز … باورم نميشد تو من و ديده باشي …  شبش خيلي عذاب کشيدم و تصميم گرفتم اين نامه را واست بنويسم … اره ما صبح از اينجا ميريم … نميدونم شايد الان که اين نامه رو ميخوني من زنده باشم يا نه ( ناگهان تمام گونه هام پر از اشک شد ) اخه ميدوني من سرطان خون دارم و زنده بودنم به شماره افتاده.واسه همين بود که هيچ  وقت نخواستم ببينمت …. حالا هم شايد اشتباه ميکنم ، شايد تو من و نديده باشي ، يا اصلا ديده باشي ولي به دنبالم نيايي .. به هر حال اين نامه را واست مينويسم ،تا بهت بگم اگه دنبالم گشتي و فهميدي نيستم ، از دستم دلخور نشي … اگه ، بازم ميگم اگه از من احساسي به دل داري من و ببخش که تقصير من بود …..   به هر حال من ميرم و ميميرم اما اميدوارم تو زنده و خوشبت زندگي کني …. و به عنوان اخرين حرفم بهت ميگم و نامم و تموم ميکنم …. دوست دارم ….

 

یکشنبه 4 مرداد1388 توسط هیوا |

خدا را به خانه دلمان دعوت كنيم

روزي روزگاري زني در کلبه اي کوچک زندگي ميکرد. اين زن هميشه با خداوند صحبت ميکرد و با او به راز و نياز ميپرداخت.. روزي خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به ديدار او بيايد. زن از شادماني فرياد کشيد، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست!

چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادماني به استقبال رفت اما...

 به جز گدايي مفلوک که با لباسهاي مندرس و پاره اش پشت در ايستاده بود، کسي آنجا نبود! زن نگاهي غضبآلود به مرد گدا انداخت و با عصبانيت در را به روي او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتي بعد... باز هم کسي به ديدار زن آمد. زن با اميدواري بيشتري در را باز کرد. اما اين بار هم فقط پسر بچهاي پشت در بود. پسرک لباس کهنه اي به تن داشت، بدن نحيفش از سرما مي لرزيد و رنگش از گرسنگي و خستگي سفيد شده بود. صورتش سياه و زخمي بود و اميدوارانه به زن نگاه ميکرد! زن با ديدن او بيشتر از پيش عصباني شد و در را محکم به چهار چوبش کوبيد. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشيد غروب کرده بود که بار ديگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پيش رفت و در را باز کرد...
پيرزني گوژپشت و خميده که به کمک تکه چوبي روي پاهايش ايستاده بود، پشت در بود. پاهاي پيرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحيفش را نداشت. و دستانش از فرط پيري به لرزش درآمده بود. زن که از اين همه انتظار خسته شده بود، اين بار نيز در را به روي پيرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلايه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت :
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادي!

 

جمعه 2 مرداد1388 توسط چیا |

دچار بايد بود...

"نه ،
وصل ممكن نيست هميشه فاصله اي هست...
دچار بايد بود!"

چهارشنبه 31 تیر1388 توسط چیا |

پرتاب اميد، پژمان، کامبيز، و ... به فضا (طنز)

- سازمان هوا فضاي ايران اعلام کرد بزودي نسل جديدي از ماهواره هاي اميد را پرتاب خواهد کرد. اين ماهواره ها با نام هاي پژمان، کامبيز، کوروش، جمشيد و سياوش توليد و عرضه خواهند شد.

- تهمينه ميلاني در مراسم پرتاب اولين ماهواره ساخته شده به دست خانم هاي ايراني با عنوان ماهواره "نسترن" عنوان کرد: بانوان ايراني نبايد فقط نظاره گر پرتاب ماهواره هاي مردانه باشند و براي به دست آوردن اسامي زنانه بيشتر در فضا بايد مبارزه کنند.

- بذرپاش، مديرعامل گروه ماهواره سازي سايپاشاتل: در بهمن ماه امسال از محصول جديد «اميد141» با شرايط فروش عالي و طراحي کاملاً ايراني پرده برداري خواهد شد. وي ويژگيهاي جديد اين محصول را « چراغ مه شکن جلو براي عبور از هاله هاي غبار آلود زحل، کمک فنرهاي قويتر براي عبور از سياه چاله ها، سيستم اطفاء حريق در خلا» و چندين ويژگي ديگر عنوان کرد.
- سردار رويانيان محدوديت هاي ترافيکي در مدارهاي مختلف ماهواره اي را اعلام کرد: مدارهاي حرکت ماهواره ها فردا از ساعت 6 تا 18 از مسير زهره به مشتري يکطرفه خواهد بود. همچنين به علت عمليات اصلاح سيستم روشنايي در تقاطع مدارهاي شهداي 31 اسفند و آزادي، رفت و آمد با کندي صورت مي گيرد.

- کارشناس سازمان فضا شناسي و وضعيت فضاي 24 ساعت آينده: در 24 ساعت آينده موج گرد و خاک از سمت زحل به اورانوس و کاهش ديد را خواهيم داشت. همچنين براي قسمت هاي شرقي کهکشان بارش شديد شهاب سنگ را پيش بيني مي کنيم که از ماهواره هاي گرامي مي خواهيم با رعايت مقررات هوا فضا و استفاده از زنجير چرخ حرکت کنند.

- اتحاديه اروپا براي آخرين بار به ايران هشدار داد نسبت به کاهش آمار تصادفات ماهواره اي اقدام کند. اين اتحاديه مدعيست با ورود ايران به جمع کشورهاي پرتاب کننده ماهواره، آمار تصادف ماهواره ها چندين برابر شده است.

- قاليباف در همايش "ترافيک کهکشان؛ معضلات و و راهکارها" عنوان کرد: ما به تنهايي قادر به اصلاح وضع موجود نيستيم. مشکل ترافيک منظومه شمسي فقط مربوط به «منظومه داري پايتخت» نيست، بلکه مشکل کل کهکشان است و دولت و مجلس بايد بيشتر همکاري کنند.

- وزير صنايع اعلام کرد: دارنگان ماهواره هاي فرسوده فقط تا پايان اسفند مي توانند در طرح جايگزيني ماهواره هاي فرسوده شرکت کنند، در غير اين صورت کارت سوخت آنها باطل مي شود.
- ايران سفير امارت را به وزارت امور خارجه فرا خواند و مراتب اعتراض شديد ايران نسبت به انگشت نگاري از فضانوردان ايراني را به وي ابلاغ کرد.

 

نظر؟؟!!!

سه شنبه 30 تیر1388 توسط چیا |

تهدید

سلام

نه خیر چه سلامی از کی سلام کنم

از آدم بی مرامی  مث تو

آقا یا خانم این چه وضعشه میاین تو وبمون مث.... اما نظر نمیدی و مث... سرتو پایین میذاری و میری

اصلا اگه نظر نمیدی نمیخواد بیایی تو مگه شهر هرته همین جوووری بیای توووو و بریییییی

ما یه عالمه وب گردی کردیم نظر دادیم  خودمونو پاره کردیم  اما این ..... خبری ازشووون نیسسسست

یا دوسای قدیمیموووون ما هرچی میکشیم از دسته دووووست است

واسه آخرین بار بهت میگم اگه نظر ندی وبتو حک میکنم

از ما گفتن بووود

 

نظر بده زووود باش..... 

یکشنبه 28 تیر1388 توسط هیوا |

مديريت در ايران و غرب(طنز)

غرب: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده ميشود.

ايران: موفقيت مدير سنجيده نميشود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است.

غرب: مديران بعضي وقتها استعفا ميدهند.

ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا ميشود.

غرب: افراد از مشاغل پايين شروع ميکنند و به تدريج ممکن است مدير شوند.

ايران: افراد مدير مادرزادي هستند و اولين شغلشان در بيست سالگي مديريت است.

غرب: براي يک پست مديريت، دنبال مدير ميگردند.

ايران: براي يک فرد، دنبال پست مديريت ميگردند و در صورت لزوم اين پست ساخته ميشود.

غرب: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود.

ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حاليکه مديرش سه بار عوض شده.

غرب: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسي حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

ايران: اگر بخواهند از کسي هيچ استفاده اي نکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.

غرب: اگر کسي از کار برکنار شود، عذرخواهي ميکند و حتي ممکن است محاکمه شود.

ايران: اگر کسي از کار برکنار شود، طي مراسم باشکوهي از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد ميگيرد.

غرب: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار ميشوند، ولي بصورت گروهي و هماهنگ کار ميکنند.

ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار ميکنند، ولي بصورت گروهي استخدام و برکنار ميشوند.

غرب: براي استخدام مدير، در روزنامه آگهي ميدهند و با برخي مصاحبه ميکنند.

ايران: براي استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن ميکنند.

غرب: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدي از قبل مشخص است.

ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را ميگيرند.

غرب: همه ميدانند درآمد قانوني يک مدير زياد است.

ايران: مديران انسانهاي ساده زيستي هستند که درآمدشان به کسي ربطي ندارد.

غرب: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا ميزنيد..


ايران: شما مديرتان را صدا نميزنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نميدهد.

غرب: براي مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است.

ايران: براي مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت ميکند.

مديريت!

نامرديد اگه نظر نديد...

یکشنبه 21 تیر1388 توسط چیا |



سلام به وبلاگ خودتون خوش اومديد.
ما(چيا و هيوا)نويسندگان وبلاگ هستيم و شايدم تنها دوستاني که دوستيشون تا نداره در مورد جمله ي دوستي بدون تا هم حتما به پست اول وبلاگ سر بزنيد تا بدونيد داستان چيه.
در مورد موضوع وبلاگم زياد چونه نزنيد وبلاگ ما موضوع خاصي رو دنبال نميکنه هر چي دوست داشته باشيم و دوست داشته باشيد رو تو وبلاگ مينويسيم.
ازتون ممنون که به ما سر زديد ولي ما رو بدون نظراتتون تنها نذاريد.

chia42@gmail.com

چیا
هیوا

RSS 2.0


Design By Parstheme