سلام
راسش میخاسم یه خاطره واستون بگم که از شنیدنش کیف کنین واز کارای دکتر احمدی نژاد صفای دل و جان را ببرید...
قضیه ازین قرار که من خودم تو قزوین دانشجو هستم و داداشی تو تهران و تو کوی دانشگاه هستش
بعد امتحانات قرار شد برم اونجا یه شب بمونم فرداش با هم برگردیم شهر خودمون....
خوب شب اول رفتیم اونجا نشستیم خوردیم و خوابیدیمو بی دردسر
شب دوم که از ظهر بیرون بودیمو و شب برگشتیم نگهبان در گیر داد گفت الا و بلا باید کلانتری و اون ور و این ور... بابا بیخیال یه شب میخوایم بخوابیم کلانتری چی چی...
هیچی دیگه با هزار ناله و خواهش و تمنا کارتمونو پس داد و گفت برین دیگه...
رفتیم از در پشتی نگهبان حسابی تحویلمون گرفت خوش آمد گویی و کلی تعارف....بگذریم
توی کوی نگوو نگهبان در قبلی مارو دیده باز: اومد آروم دست منو گرفت و تحویل ریسشون داد ...هیچی قضیه رو واسش تعریف کردم...
رفتیم نگهبانی....نوشت و نوشت... یهو زنگ زد کلانتری/// هیچی رفتیم کلانتریو وقتی قضیرو شنیدن فقط فش خواهر مادر بهشون میدادن....
خوب جالب اینجاست از کلانتری با دست بند رفتم امنیت ملی به اتهام تعرض به کوی>
هیچی گفتن امشبو بازداشگاهی ۵شمه شب بود
اونجام باهزار بدبختی رضایت دادن بازداشگا نمونم
جابتره قضیه اینجاس باید تا شمه میموندیم منم اون شبو شب قبلشو شب بعدشم تو کوی پرسه میزدم
کسیم کارم نداشت
آره دیگه به جرم تعرض به کوی و قصدآشوب در کوی////
+ نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت
9 AM  توسط هیوا
|
نمیدانم بروم یا نه
نمیدانم بمانم یا نه
نمیدانم ماندنم دردم را دوایی ست
نمیدانم رفتنم را چه سود است
دلم در گرو دستای توست
نمیدانم بمانم یا نه
چشمان سیاه تو مرا مست و پریشان حال کرده است
نمیدانم بمانم یا نه
دستان گرم تو گرمی دست من است
نمیدانم بمانم یا نه
بوسه بر لبان تو زدم دلم اسیر تو شد
نمیدانم بمانم یا نه
تو را تنگ در آغوش گرفتم روح و جان مرا تسخیر کردی
تو بگو بمانم یا نه
دلم را به تو دادم به هرسو خواهی بکشان
تو بگو بمانم یا نه
دل من بی تو آروم نداره
تو بگو بمانم یانه
خسته ام از این همه تردید
تو بگو بمانم یا نه
آخر لبانت را بگشای و دمی حرف بزن
تو بگو بمانم یا نه
تو بگو بمانم یا نه....
+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت
4 PM  توسط هیوا
|
در راستای سال اصلاح الگوی مصرف و فرمایشات ...
به زودی (شاید هم به دیری!(ایشالا بعد امتحانات)) این وبلاگ تغییر و تحولات فراوانی را در نظر دارد که به عرصه ی اجرا میگذارد.
البته با توجه به مصارف زیاد این وبلاگ از بیت المال! از تحولات غیر اسلامی معذوریم و نیز به علت نان خور بودن دولت و البته دریافت یارانه نان،نفت،بنزین،گاز،سوخت،لباس و .... و همچنین دریافت وام های ضروری،غیر ضروری،نیمه ضروری،بی ضروری! ،خود اشتغالی،دیگر اشتغالی،تهیه مسکن،تهیه خودرو،تهیه لباس و و و از تغییرات موج سبزی و سیاسی امتناع می کنیم!(هرچند که دلمان چیز دیگری ست!)
در پایان از محضر مبارک جناب آقای دکتر رئیس جمهور! رخصت می طلبیم تا رو دست تحولات اقتصادی ایشان را بزنیم!!
و در آخر پایان هم از مادر مهربانم و پدر عزیزتر از جانم تشکر میکنم که این بنده ی حقیر را به این دنیای فانی! رهسپار نمودن و بنده را تا سن 20 سالگی نان دادن!(و همچنان نان میدهند!!!) و (آخرش هم ما نفهمیدیم نان خور پدرمانیم یا دولت ...) و ....
آآآآه بسته دیگه ...
لپ کلام!!! به زودی با تغییراتی بزرگ بر می گردیم ....
+ نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت
12 PM  توسط چیا
|
باید فراموشت کنم، چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !،آرام تلقين مي کنم
حالم، نه، اصلا خوب نيست ،تا بعد بهتر مي شود،
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي، بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي،اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم ...
+ نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت
9 PM  توسط چیا
|
هنوز دستانم را می شناسی؟
حتی وقتی
در کمترین فاصله
میان ظرافت دست هایی دیگر
به انزوای دود و سکوت و درد نشسته اند؟
هنوز هستی؟
چشمانت؟!
چشمانت هنوز بغض می شوند
از بلندی انگشت هایم
که ضربان تب دار معصومانه ترین اضطراب هایش را
لای موهایت می رقصاند ؟
...
بیا
بیا و ببین
دست هایم بوی دود می دهند
بوی نای اشک هایی که بغض مانده اند
بوی شهوت خیال دست های تو را
دست هایم درد می زاید
دست هایم دود می بارد
صدای دردم
در همان نقطه ای از قوزک دستم
که دوستش می داشتی
بغض شده
...
من بزرگ شده ام
من درد شده ام
وقتی هنوز به خودم نگاه نکرده
تداعی خط های ناموزون گوشه ی چشمانم
از خنده ای که هنوز نچشیده ام
لرزه می شود در انگشت هایم
...
من دردم را می فشارم
روی سرخی داغ ته سیگار هایی
که هنوز تا ته نفس می شوم
تلخی لزج انتها ترین نقطه ی اندامشان را
من دردم را می چکانم
در خلوت زیر سیگاری های تکراری
تا خیالشان را به باد دهم
تا خیالم را به باد دهم
...
دست هایم درد می زایند
دست هایم دود می بارند
در نفس نفس عبور هستی ام
...
من بزرگ شده ام
به اندازه ی یک پاکت سیگار اضافه در روز
و دردی که می پیچد
روی بلندی انگشت هایم
...
من بزرگ شده ام
بیا و ببین ...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت
9 PM  توسط چیا
|
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود ....

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت
1 PM  توسط چیا
|
در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد ...
ای خداوند ظلمت شاد!
از بهشت گندتان،ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را برآویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین
باد تا شب های افسون مایه تان،را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر،کنم نفرین ...
احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت
7 PM  توسط چیا
|
چه گویم حرفایم بسی دلتنگ است
چه گویم جانم بسی خسته است
چه گویم روحم بسی آزرده است
گفتم از عشق تا بدانند همه- گفتند تکراری است بسی همه شنیده ند
گفتم از خنده و جک تا همه لبخندی هر چند تلخ بر لب زنند-گفتند مسخره و بیهودگی است
گفتم ز سیایت تا بدانند به چه دردی مبتلاییم- گفتند بی خیال گرفتار میشویم کاری یس بیهوده است
عاقب دل تنگم ندانست از چه بگویم تا نگویند نگووو من ماندم و خستگی در این راه بی پایان
مرگ بر آخوند
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت
12 PM  توسط هیوا
|
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
می
وزد
از
سر
امید،
نسیمی
لیک
تا
زمزمه
ای
ساز
کند
در
همه
خلوت
صحرا
به
روش
نارونی
نیست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
پشت
درهای
فرو
بسته
شب
از
دشنه
دشمنی
پر
به
کج
اندیشی
خاموش
نشسته
ست
بام
ها
زیر
فشار
شب
کج،
کوچه
از
آمد
و
رفت
شب
بد
چشم
سمج
خسته
ست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
در
همه
خلوت
این
شهر،
آوا
جز
ز
موشی
که
دراند
کفنی
نیست
ونذر
این
ظلمت
جا
جز
سیا
نوحه
شو
مرده
زنی
نیست
ور
نسیمی
جنبد
به
رهش
نجوا
را
نارونی
نیست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
...
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت
4 PM  توسط چیا
|
مرغ مسکین! زندگی زیباست...
من در این گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری
دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی،
بی گوهر این گونه نازیباست!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت
0 AM  توسط چیا
|