باید فراموشت کنم، چنديست تمرين مي کنم
من مي توانم ! مي شود !،آرام تلقين مي کنم
حالم، نه، اصلا خوب نيست ،تا بعد بهتر مي شود،
فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم
من مي پذيرم رفته اي، بر نمي گردي همين !
خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم
کم کم ز يادم مي روي،اين روزگار و رسم اوست !
اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم ...
+ نوشته شده در شنبه 12 دی1388ساعت
9 PM  توسط چیا
|
هنوز دستانم را می شناسی؟
حتی وقتی
در کمترین فاصله
میان ظرافت دست هایی دیگر
به انزوای دود و سکوت و درد نشسته اند؟
هنوز هستی؟
چشمانت؟!
چشمانت هنوز بغض می شوند
از بلندی انگشت هایم
که ضربان تب دار معصومانه ترین اضطراب هایش را
لای موهایت می رقصاند ؟
...
بیا
بیا و ببین
دست هایم بوی دود می دهند
بوی نای اشک هایی که بغض مانده اند
بوی شهوت خیال دست های تو را
دست هایم درد می زاید
دست هایم دود می بارد
صدای دردم
در همان نقطه ای از قوزک دستم
که دوستش می داشتی
بغض شده
...
من بزرگ شده ام
من درد شده ام
وقتی هنوز به خودم نگاه نکرده
تداعی خط های ناموزون گوشه ی چشمانم
از خنده ای که هنوز نچشیده ام
لرزه می شود در انگشت هایم
...
من دردم را می فشارم
روی سرخی داغ ته سیگار هایی
که هنوز تا ته نفس می شوم
تلخی لزج انتها ترین نقطه ی اندامشان را
من دردم را می چکانم
در خلوت زیر سیگاری های تکراری
تا خیالشان را به باد دهم
تا خیالم را به باد دهم
...
دست هایم درد می زایند
دست هایم دود می بارند
در نفس نفس عبور هستی ام
...
من بزرگ شده ام
به اندازه ی یک پاکت سیگار اضافه در روز
و دردی که می پیچد
روی بلندی انگشت هایم
...
من بزرگ شده ام
بیا و ببین ...

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت
9 PM  توسط چیا
|
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی است
که مهتابش را می جوید
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود ....

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت
1 PM  توسط چیا
|
در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد ...
ای خداوند ظلمت شاد!
از بهشت گندتان،ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را برآویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین
باد تا شب های افسون مایه تان،را من
به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر،کنم نفرین ...
احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت
7 PM  توسط چیا
|
چه گویم حرفایم بسی دلتنگ است
چه گویم جانم بسی خسته است
چه گویم روحم بسی آزرده است
گفتم از عشق تا بدانند همه- گفتند تکراری است بسی همه شنیده ند
گفتم از خنده و جک تا همه لبخندی هر چند تلخ بر لب زنند-گفتند مسخره و بیهودگی است
گفتم ز سیایت تا بدانند به چه دردی مبتلاییم- گفتند بی خیال گرفتار میشویم کاری یس بیهوده است
عاقب دل تنگم ندانست از چه بگویم تا نگویند نگووو من ماندم و خستگی در این راه بی پایان
مرگ بر آخوند
+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت
12 PM  توسط هیوا
|
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
می
وزد
از
سر
امید،
نسیمی
لیک
تا
زمزمه
ای
ساز
کند
در
همه
خلوت
صحرا
به
روش
نارونی
نیست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
پشت
درهای
فرو
بسته
شب
از
دشنه
دشمنی
پر
به
کج
اندیشی
خاموش
نشسته
ست
بام
ها
زیر
فشار
شب
کج،
کوچه
از
آمد
و
رفت
شب
بد
چشم
سمج
خسته
ست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
در
همه
خلوت
این
شهر،
آوا
جز
ز
موشی
که
دراند
کفنی
نیست
ونذر
این
ظلمت
جا
جز
سیا
نوحه
شو
مرده
زنی
نیست
ور
نسیمی
جنبد
به
رهش
نجوا
را
نارونی
نیست
چه
بگویم؟
سخنی
نیست
...
(احمد شاملو)

+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت
4 PM  توسط چیا
|
مرغ مسکین! زندگی زیباست...
من در این گود سیاه و سرد و توفانی نظر با جست و جوی گوهری
دارم
تارک زیبای صبح روشن فردای خود را تا بدان گوهر بیارایم.
مرغ مسکین! زندگی،
بی گوهر این گونه نازیباست!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت
0 AM  توسط چیا
|
چشمکی زدم به چشمان سیاهش...
او زل زد به چشمان من...
در این میان که من خیره به چشمان او
و او خیره به چشمای من....
هیچی همینجوری همو نگاه میکردیم...
هیچی دیگه خوش گذشت...
ای بابا بیخیال فقط همو نگا کردیم ...
اه... به خدا هیچ کاری نکردیم...
بابا من چشام ضعیفه عینکم همرام نبود
آخرش فهمیدم بیچاره کور بود...
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
12 PM  توسط هیوا
|
با سلام به شما ...
راستش حرفهایم بسیار است در نامه ای که هیچ گاه نوشته نشد.
راست است و دروغ است را نمی دانم.
این را میدانم که
هر آنکس که بداند، که نداند، از همه داناتر است (سقراط)
و چرا زمانی که نگاه عاشقانه کسی به تو است، بی اعتنا می گذری
و عاشقانه به کسی می نگری که دلش بسته به مهر دیگریست ؟
اما هستی
و خواهی بود
آنهم در زیباترین روزهای زندگیمان که می گذرند
و ناگهان چه زود دیر می شود!!
اگر تنهایی، پس دستانت را، به مثال دعا ، بلند کن، و آنکه را که دوست میداری را نیاز کن
نمی توانم بهت قول بدهم که می آید
اما می توانم اطمینان بدهم که می تواند به تو آرامش بدهد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت
12 PM  توسط چیا
|
احكام گوزيدن :
سوال: گوزیدن در جمع دوستان چه حکمی دارد؟
جواب: گوزیدن واجب کفایی است یعنی اگر در جمعی تنها یک نفر بگوزد ؛ گوزیدن در جمع از گردن بقیه ساقط میشود، که فتوای آن این است که از آن پس در آن جمع نمی توان گوزید و آنرا به گردن دیگری انداخت
سوال: گوزیدن از چه سنی واجب می شود؟
جواب: گوزیدن به نوزادان پسر از چهارده ماهگی و به نوزادان دختراز نه ماهگی واجب است ، پس اگر ترک آنرا کرده باشد باید قضای گوز را بجا آورد و یا برای یک آخوند روزی سه بار بچسد و اگر خود استطاعت انجام آنرا ندارد بهتر است آنرا به دیگری بسپارد و یا هر پنج شنبه شب دو کیلو نخود برشته خیرات کند و یا در آش نذری نخود و لوبیای دیر پز بریزد
سوال: حکم گوزیدن بی اختیار چیست؟
جواب: گوزیدن بی اختیار موجب صفای دل و جان است که اگر با صدای کمتری صورت پذیرد موجب تقرب بیشتر و کاهش ریا می شود . واجب سمعی است که شنونده ی" گوز بی اختیار" جلوی خنده خود را بگیرد
سوال: اگر کسی نداند که در روز چند بار گوزیده چه باید بکند؟
جواب: بر هرشخصی که بسن تکلیف "گوزیدن"رسیده است واجب است که در طول شبانه روز هفت بار بگوزد . اگر سهوا فراموش کند که مثلا شش بار گوزیده یا هفت بار باید بنا را بر شش بگذارد و در یک لحظه سریعا دولا شود تا گوز هفتم را بجا آورد. شک بین هشتمین و هفتمین گوز باطل است و باید دوباره آنرا از ابتدا بجا آورد.
+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت
11 AM  توسط هیوا
|