تبليغاتX
دوستی تا نداره

دوستی تا نداره

عشق یعنی...

عشق يعني با غم الفت داشتن

سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعني انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني در جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشمان تر

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختــن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتـــظار و انتـــظار

عشق يعني هرچه بيني عکس يار

عشق يعني ديـده بر در دوختـن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني با پرستو پر زدن

عشق يعني آب بر آذر زدن

عشق يعني سوز ني آه شبان

عشق يعني معني رنگين کمان

عشق يعني با گلي گفتن سخن

عشق يعني خون لاله بر چمن

عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني رسم و دل برهم زدن

عشق يعني يک تيمم يک نماز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

عشق يعني بيستون کندن به دست

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچومن شيدا شدن

عشق يعني قلــه و دريا شدن

عشق يعني يک شقايق غرق خون

عشق يعني درد ومحنت دردرون

عشق يعني يک تبلور يک سرود

عشق يعني يک سلام و يک درود

عشق يعني جام لبريز از شراب

عشق يعني تشنگي يعني سراب

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني غرقه گشتن در سراب

عشق يعني حلقه هاي بي حساب

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخــرخط بهـشــت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبـي بي انتـــها

عشق يعني زرد تنها و غريب

عشق يعني سرخي ظاهر فريب

عشق يعني تکيه بر بازوي باد

عشق يعني حسرتت پاينده باد

عشق يعني هرزمان تنها شنيدن نام او

عشق يعني هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 3 PM  توسط چیا  | 

خوب فكر كردم وب ما در مورد دوستي  اما هيچي از دوستي نگفتيم يا خيلي كم گفتيم ،واسه همين گفتم كه يه كم در مورد دوستي بگيم از اونجايي كه شما اصلا اهل بحث كردن نيستين گفتم شايد بهتر باشه بجاي بحث كردن جملاتي كوتاه از دوستي به ميان بياوريم شايد شما هم استفاده اي كنيد.

دوستيتان بدون تا باشه!!!

 

 

 

از سلامتی خود مواظبت می‌کنیم، برای روز مبادا پول ذخیره می‌کنیم، سقف خانه را تعمیر می‌کنیم و لباس کافی می‌پوشیم، ولی کیست که در بند آن باشد که بهترین دارایی یعنی دوست را به صورتی عاقلانه برای خود فراهم کند؟

 

اگر دوستان نتوانند از گناهان کوچک یکدیگر چشم‌پوشی کنند، نخواهند توانست دوستی خود را به جایی برسانند.

 

 

اگر دوست تو مرتکب خطایی شد از دوستی او صرف نظر مکن زیرا که انسان در معرض خطا است، تا می‌توانی دوست برای خودت آماده کن نه از برای مالت.

 

 

بگذار که دوستی کم کم به اوج خود برسد، اگر این رسیدن برق‌آسا باشد ناگهان از نفس می‌افتد و متوقف می‌شود.

 

 

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب میکند.

 

 

دوست از دوست حق گله گذاری دارد. گله گذاری دلیل دوستی و علاقه به دوام حسن مناسبات است.

 

 

دوست کسی است که من با او می‌توانم صمیمی باشم و جلو او با صدای بلند فکر کنم.

 

 

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.

 

 

دوستی با افراد بد مانند سایه بامدادی است که در هر ساعت رو به کاهش می‌گذارد؛ دوستی با افراد نیک مانند سایه عصر است که تا غروب آفتاب رو به افزایش می‌گذارد.

 

 

دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید، به مجرد اینکه ریشه‌های خود را به سنگ‌های صخره کوه متصل کرد، دیگر طوفان‌های سخت و بادهای تند قادر به کندن آن نخواهند بود.

 

 

دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبه‌خود پیش می‌آید. انسان نیاموخته است که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

 

 

عشق، به‌زیبایی سرخ‌گل‌های وحشی است؛ دوستی، مانند تیغ‌برگ‌های راج است و در برابر شکوه شکوفه‌های گل سرخ ناچیز. اما کدامین پایدارتر است؟

 

 

گشادن عقده‌های درون در پیش دوستان دو تأثیر دارد؛ یکی آنکه شادی را دوبرابر می‌کند و دیگر آنکه غم را به دونیم می‌سازد زیرا آنکس که دوستان را در شادی خویش انباز می‌کند سرور خاطرش بیشتر می‌شود و آنکه غم دل به یاری موافق می‌گوید، بار اندوه خویش را سبکتر خواهد یافت.

 

 

وقتی از اخلاق یک فرد سر در نمی‌آوری، به دوستانش نگاه کن.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 11 PM  توسط هیوا  | 

سلام دوستای خوبم:
 این بار می خوام یه سوالی که یه عمره تو این کلم مونده رو از تون بپرسم ولی جون خودتون بهم کمک کنید این سوال خیلی منو عذاب می ده.
    راستش خیلی وقته بهش فکر کردم ولی نتونستم یه چیز بدرد بخوری پیدا کنم.
  از وقتی یه کم بزرگ که شدم هی فکر می کردم تا حالا که بزرگ شدم چی از زندگی حالیم شده چی فهمیدم از زندگی حاضر بودم هر کاری کنم که  زندگیم جوری باشه وقتی مردم حسرت گذشته هامو نخورم ولی نتونستم هرچی فکر میکنم اگه بمیرم خودمو به خاطرش نمی بخشم خیلی تلاش کردم ولی راهی پیدا نکردم حالا بیاید بهم کمک کنید.
بهم کمک کنید چی کار کنم آخه زندگی خیلی محدوده تا چشم باز کنیم تموم میشه همون طوری که همینجوری خیلی از زندگیمون رفت...
بهم بگید چی کار کنم زندگیم بی معنی نباشه         بگید چی کار کنم تا از زندگی لذت ببرم         بگید کجای کارم می لنگه     اصلا شاید واسه من خیلی زود باشه تا از زندگی این چیزا رو بخوام ...
اگه کتابی چیزی هم سراغ دارید بهم بگید منتظر کمکتونم دوستای خوبم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0 AM  توسط چیا  | 

قدرت دعا

  لويز ردن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مفهوم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند  و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

 جان لانگ هاوس،صاحب مغازه با بي اعتنايي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي كرد او را بيرون كند .

 زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت:

                                          آقا ... شما را به خدا قسم ميدم به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم.

 جان گقت كه نسيه نميدهد.

 مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت:

ببين اين خانم چه ميخواهد .....خريد اين خانم با من.

 خواربار فروش گفت:لازم نيست...خودم ميدهم ...ليست خريدت كو؟

 لويز گفت:اينجاست....

 جان گفت:ليستت را بگذار روي ترازو ...به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر....!

 لويز با خجالت يه لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت...

                                              همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت

 مشتري از سر رضايت خنديد....

 مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد....

                                                                                             كفه ترازو برابر نشد...

                                                                   آنقدر چيز گذاشت تا بالاخره كفه ها برابر شدند....

 در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته شده است...

          كاغذ ليست خريد نبود...

         دعاي زن بود كه نوشته بود :

                                     " اي خداي عزيزم....تو از نياز من با خبري ....خودت آنرا برآورده كن...."

 فقط اوست ميداند كه وزن دعاي پاك و خالص چقدر است.

کمک

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط هیوا  | 

رسیدنی در کار نیست...

هیچ کس نمی رسد

                           چون رسیدنی در کار نیست

                                                         همه چیز فقط رفتن است

                                                                                                              رفتن...

پرواز

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 5 PM  توسط چیا  | 

ساده باشیم

            پرده را برداريم
                           بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
                                 بگذاريم غريزه پي بازي برود
                                          کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد 
                                 بگذاريم که تنهايي آواز بخواند  چيز بنويسد  به خيابان برود
                           ساده باشيم....

عشق

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط هیوا  | 

زندگی اجبار است...

شايد آن روز که سهراب نوشت:
                                "تا شقايق هست زندگي بايد کرد"

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

  بايد اين گونه نوشت:
                              "هر گلي هم باشد
                                            چه شقايق چه گل پيچک و ياس
                                                               زندگي اجبار است
..."

.

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط چیا  | 

مادر...

مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد.

 یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید.

 بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:"راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد.

 شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد......

مادر

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 2 PM  توسط چیا  | 

به خدا دوست دارم

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط هیوا  | 

هر جور که می خواهید به خدا برسید

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل آمد.دختر هابيل گفت:نه هرگز تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي .خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را.به پدرت پشت كردي به پيمان و پيامش نيز.

ديدي كه نه شنا به كارت امد نه بلندي كوهها!

پسر نوح گفت:اما آنكه غرق مي شود خدا را خالصانه تر صدا مي زند تا انكه بر كشتي سوار است من خدايم را لا به لاي طوفان يافتم.در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت:ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي هر كفري بدل به ايمان ميشود.

پسر نوح گفت:آنها كه بر كشتي سواراند امن اند و خدايي كجدار و مريض دارندكه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خدايي رسيدم كه با چشم بسته نيز ميبينمش!

دختر هابيل گفت:تو سركشي كردي و گناهكاري و گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.پ

سر نوح خنديد وگفت:شايدآن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد!

دختر هابيل گفت:شاید پرهيزگاري من به ترس ترديد آغشته باشد اما نام عصيان تو را دليري نمي توان گذاشت.دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهر .مجال آزمون و خطا اين همه نيست.

پسر نوح گفت:به اين درخت نگاه كن پيش از آنكه دستهاي آن به نور برسند ريشه هايش تاريكي را تجربه كرده اند.گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت.

من اينگونه به خدا رسيدم.راه من اما راه خوبي نيست.راه تو زيبا تر است.پسر نوح اين را گفت و رفت.

دختر هابيل تا دور دستها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و با خود مي گويد آيا همسريش را سزاوار بودم؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط چیا  | 

فقط یکی دوستت دارم

چند تا دوسم داری ؟

 همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!

میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

 دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

 ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ...

 تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

 پس اینو بدون از الان و  تا  برای همیشه یکی دوستت دارم  هر چند خیلی ازت دور باشم...

پاییز

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 0 AM  توسط چیا  | 

             تو را می ستایم  تو را می ستایم                تو را ای همه ی روشنا می ستایم

             تو را آفرین گویم این ایزد مهربانی                 تو را در همه ی لحظه ها می ستایم

                 تو را ای روشنای زمین و آسمان ها که هستیم دادی و مستی ام دادی

                                                                         تو را مست و هشیار در هر کجا می ستایم

             نماز آرمت در گل و آب و سبزه                     نماز آرمت در برنا و روشن

             تو را

                     از هماره سوی جاودانه

                                                      تو را از زمان ها رها می ستایم

            رهایم ده زیین کبود کژ آیین                        رهایم ده از تن و تیرگی هایش

                         که از جان تو را می ستایم

                                                                تو را می ستایم....

 فرا رسیدن ماه مهربونی رو به همه تبریک میگم.

به سوی او

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 11 PM  توسط چیا  | 

باز پریشانم

 

راه سخت است. من تنهایم. یاوری ندارم. خدا، ازت معذرت می خواهم چون فقط تو تنها هستی و من و تو با هم به هم دوستیم پس من می خواهم تو را هم تنها نبینم. با تو پیوند های بسیار داشتم و گسستم اما تو از من نگسستی . تو تنهاترین تنهایی بودی که در تنهایی هایم با من بودی. تو نمی دانم چه هستی و که هستی، اما هر لحظه در قلبم جاری هستی.

من تو را هزاران بار دیده ام اما باورت نکرده ام. افسوس! افسوس! افسوس!

کاش باورت می کردم. کاش قدر بعضی ها دوستم داشتی. شاید هم داری. نمی دانم هیچ نمی دانم اما باور دارم که تو تنهاترین تنهایی هستی که باورت دارم.

من چرا؟ من چرا باید تنها باشم. من به اندازه ی تو طاقت تنهایی را ندارم. تو آن تنهایی هستی که همه کس می شناسدت اما من آن تنهایم که هیچ کس مرا نمی شناسد پس من از تو مظلوم ترم. تو برای من همه هستی. من محتاجم و من هیچم و تو ....

من خویشاوندی ندارم. من روحی می خواهم. من نفسی سبز می خواهم. من، من دیگری می خواهم. من نمی دانم چه می خواهم ولی می دانم که به ناحق نمی خواهم.

ای خدا من در تنهایی هایم محبوس بودم این چه ظلمی بود که دنیا هم برای من زندان شد. من با حرفهای مردم مرده بودم این چه ظلمی بود که ترانه ها هم زخم زبان شدند. من در چشمان خودم ناپیدا بودم این چه ظلمی بود که از چشم مردم هم محو شدم. من در پشت لبانم هزاران سکوت داشتم این چه ظلمی بود که قفل بر لب هم شدم. من در خودم آرامش نداشتم چرا...؟

ای خدا من گریه نمی کنم چون حرمت مرد می شکند. من اشکهایم می ریزم در دل می ریزم تا خون رگها شده و جانم را زنده کند.

تو باش و تنهایی، من باشم و تنهایی و  باز تنهایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط هیوا  | 

گفتگو با خدا

  خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی                 من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید

  خدا خندید: وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

  پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

  خدا پاسخ داد: اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارن که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند

                  اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند و پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست بیاورند

                  اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را فراموش می کنند و نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

                  اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

  دست های خدا دستانم را گرفت  برای مدتی سکوت کردیم  و من دوباره پرسیدم:

   به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

  او گفت: بیاموزند که نمی توان کسی را وادار کرد که عاشقشان باشد همه ی کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوستشان داشته باشند

            بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

            بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم

            بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد  کسی است که کمترین ها  نیاز دارد

            بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند

            بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند

            بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را ببخشند.

  من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو مچکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

    خداوند لبخند زد و گفت:

                     فقط اینکه بدانند من اینجا هستم تا همیشه

نیایش

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط چیا  | 

دوستی که تا نداره

سلام اینم اولین پست وبلاگ:

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشت تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه.خنديدم
گفت دوستيم گفتم دوست دوست.
گفت تا کي؟
   گفتم دوستي که تا نداره
      گفت تا مرگ
         خنديدم و گفتم من که گفتم تا نداره
            گفت باشه تا پس از مرگ
              گفتم نه نه تا نداره
                گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشيم من و تو با هم دوستيم
خنديدم و گفتم تو تا هر جا که دلت مي خواد يه تا بذار اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نمي ذارم.
نگام کرد نگاش کردم  باور نمي کرد
مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتما تا داشته باشه دوستيه بدونه تا رو نمي فهميد.
گفت براي دوستيمون يه نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار    گفت شکلات
هر بار که همديگه رو ديديم يه شکلات مال تو يکي مال من باشه           گفتم باشه
هربار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات تو دست من  باز همديگر رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من فوري شکلاتمو مي ذاشتم تو دهنم و تند تند مي خوردمش  مي گفت شکمو تو دوست شکموي مني
او شکلاتاشو مي ذاشت تو يه صندوق کوچولوي قشنگ مي گفتم بخورش  مي گفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شد هيچ کدومشو نمي خورد   من همشو خورده بودم
گفتم اگه يه روز شکلاتاتو موشا يا کرما بخورن چي کار مي کني   مي گفت مواظبشونم
مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم   اما من شکلاتو مي ذاشتم تو دهنمو و مي گفتم نه نه دوستي که تا نداره
1سال...2سال...4سال...7سال...10سال
.
.
20 سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب خداحافظي کنه مي خواد بره   بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود بر مي گردم  من مي دونم که ميره و بر نمي گرده
يادش رفته شکلات بهم بده من که يادم نرفته
يه شکلات گذاشتم تو کف دستش گفتم اين براي خوردنه يکي ام گذاشتم کف اون دسته ديگش اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچولوت
يادش رفته بود صندوقي داره براي شکلاتاش
هردوتاشو خورد      خنديدم
مي دونستم دوستي من تا نداره    مي دونستم دوستي اون تا داره     مثل هميشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم
                           حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار مي کنه....

 

دوستی بدون تا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط چیا  |