تبليغاتX
دوستی تا نداره

دوستی تا نداره

دل تنگم

چه گویم حرفایم بسی دلتنگ است

چه گویم جانم بسی خسته است

چه گویم روحم بسی آزرده است

گفتم از عشق تا بدانند همه- گفتند تکراری است بسی همه شنیده ند

گفتم از خنده و جک تا همه لبخندی هر چند تلخ بر لب زنند-گفتند مسخره و بیهودگی است

گفتم ز سیایت تا بدانند به چه دردی مبتلاییم- گفتند بی خیال گرفتار میشویم کاری یس بیهوده است

عاقب دل تنگم ندانست از چه بگویم تا نگویند نگووو   من ماندم و خستگی در این راه بی پایان

 

مرگ بر آخوند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388ساعت 12 PM  توسط هیوا  | 

چشمکی زدم به چشمان سیاهش...

                   او زل زد به چشمان من...

 

در این میان که من خیره به چشمان او

                                    و او خیره به چشمای من....

 

   هیچی همینجوری همو نگاه میکردیم...

    هیچی دیگه خوش گذشت... 

ای بابا بیخیال فقط همو نگا کردیم ...

  اه... به خدا هیچ کاری نکردیم...

                               بابا من چشام ضعیفه عینکم همرام نبود

آخرش فهمیدم بیچاره کور بود...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 12 PM  توسط هیوا  | 

احكام گوزيدن  :

 

            سوال: گوزیدن در جمع دوستان چه حکمی دارد؟

        جواب: گوزیدن واجب کفایی است یعنی اگر در جمعی تنها یک نفر بگوزد ؛ گوزیدن در جمع از گردن بقیه ساقط میشود، که فتوای آن این است که از آن پس در آن جمع نمی توان گوزید و آنرا به گردن دیگری انداخت

        سوال: گوزیدن از چه سنی واجب می شود؟

     جواب: گوزیدن به نوزادان پسر از چهارده ماهگی و به نوزادان دختراز نه ماهگی واجب است ، پس اگر ترک آنرا کرده باشد باید قضای گوز را بجا آورد و یا برای یک آخوند روزی سه بار بچسد و اگر خود استطاعت انجام آنرا ندارد بهتر است آنرا به دیگری بسپارد و یا هر پنج شنبه شب دو کیلو نخود برشته خیرات کند و یا در آش نذری نخود و لوبیای دیر پز بریزد

      سوال: حکم گوزیدن بی اختیار چیست؟

       جواب: گوزیدن بی اختیار موجب صفای دل و جان است که اگر با صدای کمتری صورت پذیرد موجب تقرب بیشتر و کاهش ریا می شود . واجب سمعی است که شنونده ی" گوز بی اختیار" جلوی خنده خود را بگیرد

        سوال: اگر کسی نداند که در روز چند بار گوزیده چه باید بکند؟

      جواب: بر هرشخصی که بسن تکلیف "گوزیدن"رسیده است واجب است که در طول شبانه روز هفت بار بگوزد . اگر سهوا فراموش کند که مثلا شش بار گوزیده یا هفت بار باید بنا را بر شش بگذارد و در یک لحظه سریعا دولا شود تا گوز هفتم را بجا آورد. شک بین هشتمین و هفتمین گوز باطل است و باید دوباره آنرا از ابتدا بجا آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 11 AM  توسط هیوا  | 

شد خزان گلشن آشنایی

بازم آتش به جان زد جدایی

 عمر من ای گل طی شد بهر تو

وز تو نبینم جز بد عهدی و بی وفایی

با تو وفا کردم تا به تنم جان بو

عشق و وفاداری با تو چه دارد سود

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 9 AM  توسط هیوا  | 

سلام به همه ي بي مراما و بي همه چيزها.....

آخه به شما هم ميگن وبگرد دوست خجالت داره.....



آقا ما هم اومديم دانشگاه اينه كه ميگن نخواستيم يكي بياد ما رو برداره اين مسخره بازي چيه  همه چشاشون بد ميپره البته اينم خوبه ولي خيلي بي جنبه اي در آوردند ....

اه اه ، از دانشگاه زده شدم



جووون عشقتووون نظر بدين....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 2 PM  توسط هیوا  | 

آره

تله موش:

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود. موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟

از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ببيند،او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش افتاده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد. روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!
 نتیجه ی اخلاقی: اگر شنیدی يك وقت مشکلی برای کسی پیش آمده و شايد چندان ربطی هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شاید خیلی هم بی ربط نباشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 5 PM  توسط هیوا  | 

خدا ازت دلگیرم

ساملیکم

هر وقت اینو میخووونم یه حال خاصی بهم دس میده یه جوور ناراحتی که خیلی سخته وصفش

اگه تونستی حستو بهم بگی بهت قووول میدم یه هدیه واست بگیرمممم   

نامردا نظر بدییییننن؟؟؟؟؟

 

اون روزم مثله روزاي قبل، کلاسم تموم شده بود و داشتم خسته به خونه بر ميگشتم ….وقتي وارد اون کوچه باغ قديمي ميشدم ، تمام مدتي رو که صرف گذشتن از اونجا ميکردم ،انگار تو اين دنيا نبودم ….نميدونم چرا ولي اون بيداي مجنون با اون اشفتگي هميشگيشون مرا مست ديدارشون ميکردند ….


ولي اون روز حال و هواي من مثله هميشه نبود يه احساسي بهم ميگفت :


... سلام  ...


نميدونستم چرا ولي انگار من تنها اونجا نبودم ....

روزها ميگذشت و من بارها و بارها زمان گذشتن از اون کوچه احساسم باز هم تکرار ميشد ….


تا اون روز …


يه بيدي بود تو اون کوچه که خيلي پيرو شکسته بود و هميشه توجه من و به خودش جلب ميکرد ….


اون روز زير سايه اون ايستادم … يعني من نايستادم … يه چيزي يه کسي من و مجبور کرد بايستم …. يه لحظه چشمم افتاد به پنجره اي که اون طرف کوچه بود …. باورم نميشد يه جفت چشم اسموني داشت منو نگاه ميکرد و من و مات و مبهوت کرد … يه لحظه به خودش اومد زود از جلوي پنجره رفت کنار … اون روز به سختي به خونه رسيدم …. يه چيزي در درونم ميتپيد … يه احساسي من و تا صبح بيدار نگه داشت …. شايد اون عشق بود … از اون روز هر وقت کلاسم تعطيل ميشد زود خودم و به اون کوچه و اون درخت ميرسوندم و ساعتها به پنجره نگاه ميکردم تا شايد دوباره اون صاحب دو چشم اسموني را ببينم … تپش قلبم اونقدر زياد ميشد که گاهي صداي قلبم و ميشنيدم …. روزها  وهفته ها ميگذشت و  کار هر روزمن اين بود … اره کاره هر روزم شده بود انتظار ….


تا اينکه يه شب تصميم گرفتم که فردا صبح برم و در اون خونه رو بزنم …. نميدونستم چي بگم فقط ميخواستم اين کارو بکنم … اون شب تا صبح نخوابيدم و خودم و  در مقابل اون چشما تصور ميکردم واسه صحبت کردن با خودم تمرين ميکردم ….

 

صبح بهترين لباسهامو پوشيدم و بهترين ادکلنم را زدم و رفتم جلوي در خونه اون پنجره … زانوهام ميلرزيد ولي در زدم …


عرق سردي روي پيشونيم نشسته بود …


لحظاتي گذشت ولي خبري نشد .. دوباره در زدم …. بازم خبري نشد ….


دره خونه ي بقلي باز شد و يه دختر بچه ازش اومد بيرون ….اومد پيش من و بهم گفت : اقاهه …. گفتم : بفرماييد … گفت : فکر کنم اين نامه واسه شماست


نميدونم چرا ولي با لرزش دست نامه را ازش گرفتم و بهش گفتم : کسي اينجا نيست ؟


با شيطنت بچگونه اي گفت : نه يک ماهي هست که از اينجا رفتن … دخترشون اين نامه را داد به من و گفت هر وقت يه جوون با اين مشخصات اومد در خونه ما اين نامه را بهش بده


باورم نميشد اون ميدونست  من به دنبالش خواهم امد …بعدش زود دويد و رفت خونشون...

تمام بدنم يخ کرده بود …. ولي با تمام ناتواني هايم نامه را باز کردم … نامه با يه مصرع از شعراي سهراب شروع ميشد ….نامه بوي بهار ميداد بوي زندگي …


شروع کردم به خوندن

 

                                                سلام


خيلي وقتا از پشت شيشه اطاقم منتظر اومدن تو شدم …. نميدونم چرا ولي اولين باري که تو رو ديدم ديگه نديدنت واسم سخت بود واسه همين هميشه سر موقع معين از پشت پنجره منتظر ديدنت بودم …

تا اون روز … باورم نميشد تو من و ديده باشي …  شبش خيلي عذاب کشيدم و تصميم گرفتم اين نامه را واست بنويسم … اره ما صبح از اينجا ميريم … نميدونم شايد الان که اين نامه رو ميخوني من زنده باشم يا نه ( ناگهان تمام گونه هام پر از اشک شد ) اخه ميدوني من سرطان خون دارم و زنده بودنم به شماره افتاده.واسه همين بود که هيچ  وقت نخواستم ببينمت …. حالا هم شايد اشتباه ميکنم ، شايد تو من و نديده باشي ، يا اصلا ديده باشي ولي به دنبالم نيايي .. به هر حال اين نامه را واست مينويسم ،تا بهت بگم اگه دنبالم گشتي و فهميدي نيستم ، از دستم دلخور نشي … اگه ، بازم ميگم اگه از من احساسي به دل داري من و ببخش که تقصير من بود …..   به هر حال من ميرم و ميميرم اما اميدوارم تو زنده و خوشبت زندگي کني …. و به عنوان اخرين حرفم بهت ميگم و نامم و تموم ميکنم …. دوست دارم ….

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 4 PM  توسط هیوا  | 

تهدید

سلام

نه خیر چه سلامی از کی سلام کنم

از آدم بی مرامی  مث تو

آقا یا خانم این چه وضعشه میاین تو وبمون مث.... اما نظر نمیدی و مث... سرتو پایین میذاری و میری

اصلا اگه نظر نمیدی نمیخواد بیایی تو مگه شهر هرته همین جوووری بیای توووو و بریییییی

ما یه عالمه وب گردی کردیم نظر دادیم  خودمونو پاره کردیم  اما این ..... خبری ازشووون نیسسسست

یا دوسای قدیمیموووون ما هرچی میکشیم از دسته دووووست است

واسه آخرین بار بهت میگم اگه نظر ندی وبتو حک میکنم

از ما گفتن بووود

 

نظر بده زووود باش..... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 11 AM  توسط هیوا  | 

  

من که تسبيح نبودم تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهايی من پيچاندی


مهر دستان تو دنبال دعايی می گشت

بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی


ذکرها گفتی و بر گفته خود خنديدی

از همين نغمه تاريک مرا ترساندی


بر لبت نام خدا بود خدا شاهد ماست

بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی


دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت

عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندی


قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و اين گمشده را لرزاندی


جمع کن رشته ايمان دلم پاره شده ست

من که تسبيح نبودم تو چرا چرخاندی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 5 PM  توسط هیوا  | 

ای خدا....

اون روزم مثله روزاي قبل، کلاسم تموم شده بود و داشتم خسته به خونه بر ميگشتم ….وقتي وارد اون کوچه باغ قديمي ميشدم ، تمام مدتي رو که صرف گذشتن از اونجا ميکردم ،انگار تو اين دنيا نبودم ….نميدونم چرا ولي اون بيداي مجنون با اون اشفتگي هميشگيشون مرا مست ديدارشون ميکردند ….


ولي اون روز حال و هواي من مثله هميشه نبود يه احساسي بهم ميگفت :


... سلام  ...


نميدونستم چرا ولي انگار من تنها اونجا نبودم ....

روزها ميگذشت و من بارها و بارها زمان گذشتن از اون کوچه احساسم باز هم تکرار ميشد ….


تا اون روز …


يه بيدي بود تو اون کوچه که خيلي پيرو شکسته بود و هميشه توجه من و به خودش جلب ميکرد ….


اون روز زير سايه اون ايستادم … يعني من نايستادم … يه چيزي يه کسي من و مجبور کرد بايستم …. يه لحظه چشمم افتاد به پنجره اي که اون طرف کوچه بود …. باورم نميشد يه جفت چشم اسموني داشت منو نگاه ميکرد و من و مات و مبهوت کرد … يه لحظه به خودش اومد زود از جلوي پنجره رفت کنار … اون روز به سختي به خونه رسيدم …. يه چيزي در درونم ميتپيد … يه احساسي من و تا صبح بيدار نگه داشت …. شايد اون عشق بود … از اون روز هر وقت کلاسم تعطيل ميشد زود خودم و به اون کوچه و اون درخت ميرسوندم و ساعتها به پنجره نگاه ميکردم تا شايد دوباره اون صاحب دو چشم اسموني را ببينم … تپش قلبم اونقدر زياد ميشد که گاهي صداي قلبم و ميشنيدم …. روزها  وهفته ها ميگذشت و  کار هر روزمن اين بود … اره کاره هر روزم شده بود انتظار ….


تا اينکه يه شب تصميم گرفتم که فردا صبح برم و در اون خونه رو بزنم …. نميدونستم چي بگم فقط ميخواستم اين کارو بکنم … اون شب تا صبح نخوابيدم و خودم و  در مقابل اون چشما تصور ميکردم واسه صحبت کردن با خودم تمرين ميکردم ….

 

صبح بهترين لباسهامو پوشيدم و بهترين ادکلنم را زدم و رفتم جلوي در خونه اون پنجره … زانوهام ميلرزيد ولي در زدم …


عرق سردي روي پيشونيم نشسته بود …


لحظاتي گذشت ولي خبري نشد .. دوباره در زدم …. بازم خبري نشد ….


دره خونه ي بقلي باز شد و يه دختر بچه ازش اومد بيرون ….اومد پيش من و بهم گفت : اقاهه …. گفتم : بفرماييد … گفت : فکر کنم اين نامه واسه شماست


نميدونم چرا ولي با لرزش دست نامه را ازش گرفتم و بهش گفتم : کسي اينجا نيست ؟


با شيطنت بچگونه اي گفت : نه يک ماهي هست که از اينجا رفتن … دخترشون اين نامه را داد به من و گفت هر وقت يه جوون با اين مشخصات اومد در خونه ما اين نامه را بهش بده


باورم نميشد اون ميدونست  من به دنبالش خواهم امد …بعدش زود دويد و رفت خونشون...

تمام بدنم يخ کرده بود …. ولي با تمام ناتواني هايم نامه را باز کردم … نامه با يه مصرع از شعراي سهراب شروع ميشد ….نامه بوي بهار ميداد بوي زندگي …


شروع کردم به خوندن

 

                                                سلام


خيلي وقتا از پشت شيشه اطاقم منتظر اومدن تو شدم …. نميدونم چرا ولي اولين باري که تو رو ديدم ديگه نديدنت واسم سخت بود واسه همين هميشه سر موقع معين از پشت پنجره منتظر ديدنت بودم …

تا اون روز … باورم نميشد تو من و ديده باشي …  شبش خيلي عذاب کشيدم و تصميم گرفتم اين نامه را واست بنويسم … اره ما صبح از اينجا ميريم … نميدونم شايد الان که اين نامه رو ميخوني من زنده باشم يا نه ( ناگهان تمام گونه هام پر از اشک شد ) اخه ميدوني من سرطان خون دارم و زنده بودنم به شماره افتاده.واسه همين بود که هيچ  وقت نخواستم ببينمت …. حالا هم شايد اشتباه ميکنم ، شايد تو من و نديده باشي ، يا اصلا ديده باشي ولي به دنبالم نيايي .. به هر حال اين نامه را واست مينويسم ،تا بهت بگم اگه دنبالم گشتي و فهميدي نيستم ، از دستم دلخور نشي … اگه ، بازم ميگم اگه از من احساسي به دل داري من و ببخش که تقصير من بود …..   به هر حال من ميرم و ميميرم اما اميدوارم تو زنده و خوشبت زندگي کني …. و به عنوان اخرين حرفم بهت ميگم و نامم و تموم ميکنم …. دوست دارم ….

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 6 PM  توسط هیوا  | 

احكام گوزيدن  :

 

            سوال: گوزیدن در جمع دوستان چه حکمی دارد؟

        جواب: گوزیدن واجب کفایی است یعنی اگر در جمعی تنها یک نفر بگوزد ؛ گوزیدن در جمع از گردن بقیه ساقط میشود، که فتوای آن این است که از آن پس در آن جمع نمی توان گوزید و آنرا به گردن دیگری انداخت

        سوال: گوزیدن از چه سنی واجب می شود؟

     جواب: گوزیدن به نوزادان پسر از چهارده ماهگی و به نوزادان دختراز نه ماهگی واجب است ، پس اگر ترک آنرا کرده باشد باید قضای گوز را بجا آورد و یا برای یک آخوند روزی سه بار بچسد و اگر خود استطاعت انجام آنرا ندارد بهتر است آنرا به دیگری بسپارد و یا هر پنج شنبه شب دو کیلو نخود برشته خیرات کند و یا در آش نذری نخود و لوبیای دیر پز بریزد

      سوال: حکم گوزیدن بی اختیار چیست؟

       جواب: گوزیدن بی اختیار موجب صفای دل و جان است که اگر با صدای کمتری صورت پذیرد موجب تقرب بیشتر و کاهش ریا می شود . واجب سمعی است که شنونده ی" گوز بی اختیار" جلوی خنده خود را بگیرد

        سوال: اگر کسی نداند که در روز چند بار گوزیده چه باید بکند؟

      جواب: بر هرشخصی که بسن تکلیف "گوزیدن"رسیده است واجب است که در طول شبانه روز هفت بار بگوزد . اگر سهوا فراموش کند که مثلا شش بار گوزیده یا هفت بار باید بنا را بر شش بگذارد و در یک لحظه سریعا دولا شود تا گوز هفتم را بجا آورد. شک بین هشتمین و هفتمین گوز باطل است و باید دوباره آنرا از ابتدا بجا آورد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 6 PM  توسط هیوا  | 

راستی.....

 

هیچی بعدا میگم....

 

اه میخواستم بگم نظر یادتون نره ها....

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 5 PM  توسط هیوا  | 

اژدها وارد میشود

به به سلام. سلامی به گرمیه احساس کسایی که دوستیشون

عشقشون  تا  نداره.

آخیش از دست کنکور راحت شدم . راسی برام دعا کردین؟ چی یادت

 رفت؟

بابا دمت گرم ای ول داره ما رو باش....

ازین به بعد میخوایم یه دستی روی این وبلاگ بکشیم...

منتظر باشبن

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 4 PM  توسط هیوا  | 

خدا باهات حرف دارم

  خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی                 من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارید

  خدا خندید: وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

  پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟

  خدا پاسخ داد: اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارن که بزرگ شوند بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند

                  اینکه سلامتیشان را از دست می دهند تا پول بدست بیاورند و پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست بیاورند

                  اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را فراموش می کنند و نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

                  اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

  دست های خدا دستانم را گرفت  برای مدتی سکوت کردیم  و من دوباره پرسیدم:

   به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

  او گفت: بیاموزند که نمی توان کسی را وادار کرد که عاشقشان باشد همه ی کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوستشان داشته باشند

            بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

            بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم

            بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد  کسی است که کمترین ها  نیاز دارد

            بیاموزند که انسان هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند

            بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند اما آن را متفاوت ببینند

            بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را ببخشند.

  من با خضوع گفتم از شما به خاطر این گفتگو مچکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

    خداوند لبخند زد و گفت:

                     فقط اینکه بدانند من اینجا هستم تا همیشه

نیایش

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 5 PM  توسط هیوا  | 

شما اصلا میدونید

با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشت تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم اونم بچه بود سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه.خنديدم
گفت دوستيم گفتم دوست دوست.
گفت تا کي؟
   گفتم دوستي که تا نداره
      گفت تا مرگ
         خنديدم و گفتم من که گفتم تا نداره
            گفت باشه تا پس از مرگ
              گفتم نه نه تا نداره
                گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشيم من و تو با هم دوستيم
خنديدم و گفتم تو تا هر جا که دلت مي خواد يه تا بذار اصلا يه تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلا براش تا نمي ذارم.
نگام کرد نگاش کردم  باور نمي کرد
مي دونستم اون مي خواست دوستي ما حتما تا داشته باشه دوستيه بدونه تا رو نمي فهميد.
گفت براي دوستيمون يه نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار    گفت شکلات
هر بار که همديگه رو ديديم يه شکلات مال تو يکي مال من باشه           گفتم باشه
هربار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات تو دست من  باز همديگر رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من فوري شکلاتمو مي ذاشتم تو دهنم و تند تند مي خوردمش  مي گفت شکمو تو دوست شکموي مني
او شکلاتاشو مي ذاشت تو يه صندوق کوچولوي قشنگ مي گفتم بخورش  مي گفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شد هيچ کدومشو نمي خورد   من همشو خورده بودم
گفتم اگه يه روز شکلاتاتو موشا يا کرما بخورن چي کار مي کني   مي گفت مواظبشونم
مي گفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم   اما من شکلاتو مي ذاشتم تو دهنمو و مي گفتم نه نه دوستي که تا نداره
1سال...2سال...4سال...7سال...10سال
.
.
20 سالش شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته

اون اومده امشب خداحافظي کنه مي خواد بره   بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود بر مي گردم  من مي دونم که ميره و بر نمي گرده
يادش رفته شکلات بهم بده من که يادم نرفته
يه شکلات گذاشتم تو کف دستش گفتم اين براي خوردنه يکي ام گذاشتم کف اون دسته ديگش اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچولوت
يادش رفته بود صندوقي داره براي شکلاتاش
هردوتاشو خورد      خنديدم
مي دونستم دوستي من تا نداره    مي دونستم دوستي اون تا داره     مثل هميشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم
                           حالا با يه صندوق پر از شکلات نخورده چيکار مي کنه....

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 6 PM  توسط هیوا  | 

؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 1 PM  توسط هیوا  | 

با سلام اینم آخرین مطلب من تا بعد از کنکور البته اگه بتونم دوریتونو تحمل کنم

ولی تو رو به خدا فقط برام دعا کنین.

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 2 PM  توسط هیوا  | 

برای بهترین داداشی دنیا

نامه اي براي بهترين دوست دنيا

 

سلام داداشي گلم چطوري ،حالت خوبه.....

ميدونم الان كه داري اين نامه رو ميخوني ديگه پيشم نيستي ديگه شايد نرسي حتي به وبمون هم سر بزني

 اما اينها اصلا مهم نيست همشون فداي يه ذره نگات....

ميدوني بعد از مدتها پيش اومد كه راجع به يه موضوع خاص حرف بزنيم آخه ما اينقد زود خبرا رو به هم ميديم كه وقتي با هم تنها هستيم فقط بيشتر وقتمون با سكوت ميگذره اينم خودش خيليه  ها

همش فداي يه لبخند كوچيكت....

خوب موضوع رفتن تو به دانشگاهه...

ميدوني ما بهم قول داده بوديم كه هر دو درسمونو با تلاش بخونيم تا تو يه دانشگاه قبول بشيم  ....

اما قسمت اين جوري نشد ،خدا اينجوي خواست ....تو و منم كه هميشه راضيم به رضاي خدا...

اما من اينقد تو مشكلات خودم غرق شدم كه اصلا نفهميدم تو كي ميري ،همش از يادم ميرفت...

آخه خودت ميدوني به خدا تقصير خودم نبود از يه طرف ميدوني كه از طرف خونه از رفيق بازي و داداش بازي محروم شدم تو هم خودت نخواستي زياد پاپيچم بشي ،از طرفه ديگه گرفتار مشكل سربازي ، گرفتاري رفتن به مغازه صبح تا شب شبم خسته و كوفته اما با اين وجود كمتر شبي بود كه بهت زنگ نزنم حالتو نپرسم

اما همه اين مشكلا فداي اون لباي زيبات...

اما امشب اينقد از خودم بدم اومد كه نتونستم راحت بشينم هر چند ديشب به خاطر شب قدر اصلا نخوابيدم و صبح هم تا شب كه بهت زنگ زدم تو مغازه بودم (حتما يادته كه ساعت چند بود 9 مهمم نيست كه يادت نباشه)

همه اين  بي خوابي ها فداي يه قطره اشكت قطره اشكي كه من هيچ وقت نديدم....

خوب تو ميري اما نه اون رفتني كه ديگران فكر ميكنن مگه نه؟

      تو ميري اما منو كه فراموش نميكني مگه نه؟

      تو ميري اما نه براي هميشه مگه نه؟

            تو ميري اما ستاره هايي رو كه واسه هم نشون كرديم  حتما مثل هميشه پر نوره مگه نه؟راستي تو

            اين روزا به آسسمون نگاه ميكني؟      

      تو ميري اما ما براي هم گريه نميكنيم چون دوستي ما تا نداره مگه نه؟

      تو ميري اما ما كه دلتنك هم نميشيم چون دوستي ما تا نداره مگه نه؟

      تو ميري اما منم ميام مگه نه؟

      تو ميري اما ما همو بغل نميكنيم تا دلگير بشيم؟

 

خوب خودم جواب همه سوالامو ميدونم اما خواستم تو هم بگي از زبون خودت بشنوم

خوب داداشي رفتي اونجا مواظب خودت باش مواظب رفيقايي كه ميگيري باش

مواظب باش ارزشات تغيير نكنن مواظب باش مقدساتت تغير نكنن

مواظب باش چيكار ميكني ،چي ميگي....

چون من ديگه كنارت نيستم (هر چند خودت عاقل تر از اوني هستي كه يكي رو بخواي تو رو بپاد)

 

 

خوب قرار sunboyمون كه يادته:

 

                                                با هم بوديم

 

                                                                با هم هستيم

 

 

                                                                                با هم ميمانيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 11 PM  توسط هیوا  | 

خوب فكر كردم وب ما در مورد دوستي  اما هيچي از دوستي نگفتيم يا خيلي كم گفتيم ،واسه همين گفتم كه يه كم در مورد دوستي بگيم از اونجايي كه شما اصلا اهل بحث كردن نيستين گفتم شايد بهتر باشه بجاي بحث كردن جملاتي كوتاه از دوستي به ميان بياوريم شايد شما هم استفاده اي كنيد.

دوستيتان بدون تا باشه!!!

 

 

 

از سلامتی خود مواظبت می‌کنیم، برای روز مبادا پول ذخیره می‌کنیم، سقف خانه را تعمیر می‌کنیم و لباس کافی می‌پوشیم، ولی کیست که در بند آن باشد که بهترین دارایی یعنی دوست را به صورتی عاقلانه برای خود فراهم کند؟

 

اگر دوستان نتوانند از گناهان کوچک یکدیگر چشم‌پوشی کنند، نخواهند توانست دوستی خود را به جایی برسانند.

 

 

اگر دوست تو مرتکب خطایی شد از دوستی او صرف نظر مکن زیرا که انسان در معرض خطا است، تا می‌توانی دوست برای خودت آماده کن نه از برای مالت.

 

 

بگذار که دوستی کم کم به اوج خود برسد، اگر این رسیدن برق‌آسا باشد ناگهان از نفس می‌افتد و متوقف می‌شود.

 

 

پرسیدم دوست بهتر است یا برادر؟ گفت: دوست برادری است که انسان مطابق میل خود انتخاب میکند.

 

 

دوست از دوست حق گله گذاری دارد. گله گذاری دلیل دوستی و علاقه به دوام حسن مناسبات است.

 

 

دوست کسی است که من با او می‌توانم صمیمی باشم و جلو او با صدای بلند فکر کنم.

 

 

دوستی به پیوند می‌انجامد، ثابت می‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه‌است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.

 

 

دوستی با افراد بد مانند سایه بامدادی است که در هر ساعت رو به کاهش می‌گذارد؛ دوستی با افراد نیک مانند سایه عصر است که تا غروب آفتاب رو به افزایش می‌گذارد.

 

 

دوستی حقیقی مانند نهالیست که در کوهستان بروید، به مجرد اینکه ریشه‌های خود را به سنگ‌های صخره کوه متصل کرد، دیگر طوفان‌های سخت و بادهای تند قادر به کندن آن نخواهند بود.

 

 

دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبه‌خود پیش می‌آید. انسان نیاموخته است که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوارهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.

 

 

عشق، به‌زیبایی سرخ‌گل‌های وحشی است؛ دوستی، مانند تیغ‌برگ‌های راج است و در برابر شکوه شکوفه‌های گل سرخ ناچیز. اما کدامین پایدارتر است؟

 

 

گشادن عقده‌های درون در پیش دوستان دو تأثیر دارد؛ یکی آنکه شادی را دوبرابر می‌کند و دیگر آنکه غم را به دونیم می‌سازد زیرا آنکس که دوستان را در شادی خویش انباز می‌کند سرور خاطرش بیشتر می‌شود و آنکه غم دل به یاری موافق می‌گوید، بار اندوه خویش را سبکتر خواهد یافت.

 

 

وقتی از اخلاق یک فرد سر در نمی‌آوری، به دوستانش نگاه کن.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 11 PM  توسط هیوا  | 

قدرت دعا

  لويز ردن زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس و نگاهي مفهوم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا كمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت كه شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند  و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

 جان لانگ هاوس،صاحب مغازه با بي اعتنايي نيم نگاهي انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدي سعي كرد او را بيرون كند .

 زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت:

                                          آقا ... شما را به خدا قسم ميدم به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم.

 جان گقت كه نسيه نميدهد.

 مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت وگوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت:

ببين اين خانم چه ميخواهد .....خريد اين خانم با من.

 خواربار فروش گفت:لازم نيست...خودم ميدهم ...ليست خريدت كو؟

 لويز گفت:اينجاست....

 جان گفت:ليستت را بگذار روي ترازو ...به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر....!

 لويز با خجالت يه لحظه مكث كرد از كيفش تكه كاغذي در آورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت...

                                              همه با تعجب ديدند كه كفه ترازو پايين رفت

 مشتري از سر رضايت خنديد....

 مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد....

                                                                                             كفه ترازو برابر نشد...

                                                                   آنقدر چيز گذاشت تا بالاخره كفه ها برابر شدند....

 در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته شده است...

          كاغذ ليست خريد نبود...

         دعاي زن بود كه نوشته بود :

                                     " اي خداي عزيزم....تو از نياز من با خبري ....خودت آنرا برآورده كن...."

 فقط اوست ميداند كه وزن دعاي پاك و خالص چقدر است.

کمک

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط هیوا  | 

ساده باشیم

            پرده را برداريم
                           بگذاريم بلوغ زير هر بوته که مي خواهد بيتوته کند
                                 بگذاريم غريزه پي بازي برود
                                          کفش ها را بکند و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد 
                                 بگذاريم که تنهايي آواز بخواند  چيز بنويسد  به خيابان برود
                           ساده باشيم....

عشق

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط هیوا  | 

به خدا دوست دارم

اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..

و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 10 PM  توسط هیوا  | 

باز پریشانم

 

راه سخت است. من تنهایم. یاوری ندارم. خدا، ازت معذرت می خواهم چون فقط تو تنها هستی و من و تو با هم به هم دوستیم پس من می خواهم تو را هم تنها نبینم. با تو پیوند های بسیار داشتم و گسستم اما تو از من نگسستی . تو تنهاترین تنهایی بودی که در تنهایی هایم با من بودی. تو نمی دانم چه هستی و که هستی، اما هر لحظه در قلبم جاری هستی.

من تو را هزاران بار دیده ام اما باورت نکرده ام. افسوس! افسوس! افسوس!

کاش باورت می کردم. کاش قدر بعضی ها دوستم داشتی. شاید هم داری. نمی دانم هیچ نمی دانم اما باور دارم که تو تنهاترین تنهایی هستی که باورت دارم.

من چرا؟ من چرا باید تنها باشم. من به اندازه ی تو طاقت تنهایی را ندارم. تو آن تنهایی هستی که همه کس می شناسدت اما من آن تنهایم که هیچ کس مرا نمی شناسد پس من از تو مظلوم ترم. تو برای من همه هستی. من محتاجم و من هیچم و تو ....

من خویشاوندی ندارم. من روحی می خواهم. من نفسی سبز می خواهم. من، من دیگری می خواهم. من نمی دانم چه می خواهم ولی می دانم که به ناحق نمی خواهم.

ای خدا من در تنهایی هایم محبوس بودم این چه ظلمی بود که دنیا هم برای من زندان شد. من با حرفهای مردم مرده بودم این چه ظلمی بود که ترانه ها هم زخم زبان شدند. من در چشمان خودم ناپیدا بودم این چه ظلمی بود که از چشم مردم هم محو شدم. من در پشت لبانم هزاران سکوت داشتم این چه ظلمی بود که قفل بر لب هم شدم. من در خودم آرامش نداشتم چرا...؟

ای خدا من گریه نمی کنم چون حرمت مرد می شکند. من اشکهایم می ریزم در دل می ریزم تا خون رگها شده و جانم را زنده کند.

تو باش و تنهایی، من باشم و تنهایی و  باز تنهایی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط هیوا  |