خدا را به خانه دلمان دعوت كنيم
چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادماني به استقبال رفت اما...
به جز گدايي مفلوک که با لباسهاي مندرس و پاره اش پشت در ايستاده بود، کسي آنجا نبود! زن نگاهي غضبآلود به مرد گدا انداخت و با عصبانيت در را به روي او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست!
ساعتي بعد... باز هم کسي به ديدار زن آمد. زن با اميدواري بيشتري در را باز کرد. اما اين بار هم فقط پسر بچهاي پشت در بود. پسرک لباس کهنه اي به تن داشت، بدن نحيفش از سرما مي لرزيد و رنگش از گرسنگي و خستگي سفيد شده بود. صورتش سياه و زخمي بود و اميدوارانه به زن نگاه ميکرد! زن با ديدن او بيشتر از پيش عصباني شد و در را محکم به چهار چوبش کوبيد. و دوباره منتظر خداوند شد.
خورشيد غروب کرده بود که بار ديگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پيش رفت و در را باز کرد...
پيرزني گوژپشت و خميده که به کمک تکه چوبي روي پاهايش ايستاده بود، پشت در بود. پاهاي پيرزن تحمل نگهداشتن بدن نحيفش را نداشت. و دستانش از فرط پيري به لرزش درآمده بود. زن که از اين همه انتظار خسته شده بود، اين بار نيز در را به روي پيرزن بست!
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلايه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت :
ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادي!

